تبلیغات
اللهم الرزقنا شهادت - صحبت های پدر شهید محمود کاوه...

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر ازشهادت نیست


Admin Logo
themebox Logo
وصیت شهدا
پیج رنک گوگلانقلاب اسلامیجنگ دفاع مقدسمهدویت امام زمان (عج) اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی دریافت کد خداحافظی
فال حافظ

ابزار فال حافظ


www.doostqurani.ir/

دوست قرآنی" href="http://doostqurani.ir/">دوست قرآنی

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

نویسنده :گمنام
تاریخ:جمعه 15 بهمن 1395-04:03 ب.ظ

صحبت های پدر شهید محمود کاوه...

«من در گناباد کشاورزی می‌کردم. آن زمان کشور در اشغال اجنبی‌ها بود و 7 سال قطحی آمد. کسی اگر لقمه نانی برای خوردن گیر می‌آورد، باید کلاهش را بالا می‌انداخت. از باران هم خبری نبود. در گناباد خشکسالی بیداد می‌کرد و در این شرایط، ناچار شدم کشاورزی را رها کنم و بیایم مشهد. در مشهد، کارم آهنگری بود... [می‌خندد]... کاوه بودم، آهنگر هم شدم! تا اینکه مجبور شدم علی‌رغم کاوه بودن، آهنگری را ول کنم و بروم در نانوایی کار کنم. 6،7 سالی در کار نانوایی ماندم و به اصطلاح شاطر شدم، بعد هم به خاطر ازدواج برگشتم در همین روستای‌مان در گناباد. با خدا هم عهد کردم که حاصل این ازدواج را دوست دارم در راه تو بدهم. در همان ایام یک بار خواب دیدم که مثلا چوپان شده‌ام و هرچقدر دارم به گوسفندان، غذا می‌دهم، هیچ اثری ندارد. خیلی ناراحت بودم که یک دفعه دیدم از بلندی کوه، شخصی پائین آمد و گفت: من از پیش خدا آمدم. شما اگر جای چرای این گوسفندان را عوض کنید، غذا به این زبان بسته‌ها اثر خواهد کرد. بعد از بیدار شدن، رفتم حرم تا پیش‌نماز یکی از صحن‌های حرم، خواب را برایم تعبیر کند. آن پیش‌نماز خوابم را این‌طور تعبیر کرد که؛ اگر محل زندگی‌تان را عوض کنید، خداوند فرزند نیکویی به شما خواهد داد. ما هم از «فلکه آب» رفتیم «نخ‌ریسی» که خداوند به ما محمود را داد. محمود بچه بود که گذاشتمش مکتب قرآن، از پنج سالگی تا 6 سالگی، قرآن را تمام کرد. بعد هم فرستادمش مکتب حاجی عابدزاده تا کلاس پنج و شش را هم تمام کند. آن زمان رهبر انقلاب تازه از قم آمده بود مشهد. محمود هم 8، 7 ساله بیشتر نداشت. مبارزه با شاه شروع شده بود و دور و بر رهبر انقلاب، بیشتر روحانیون و دانشجویان جوان بودند. یکی دو سال بعد که «آقا»، من و محمود را با هم دیده بود، از محمود پرسید. گفتم: تازه فرستادمش طلبگی بخواند. «آقا» گفت: من اول درس مدرسه را تا دیپلم خواندم، بعد آمدم سمت حوزه. الان هم یک پایم در دانشگاه است. من مطمئن شدم ایشان می‌خواهند به من بفهماند که محمود، قبل از دروس طلبگی، بهتر است کلاس‌های مدرسه را تمام کند که سر همین محمود را فرستادم تا درس مدرسه‌اش را تا کلاس آخر دبیرستان تمام کند.»


داغ کن - کلوب دات کام
خاکریز نظرات() 


manicure
شنبه 12 فروردین 1396 01:50 ب.ظ
Very nice article, exactly what I was looking for.
پاسخ گمنام : Thanks for coming
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.