تبلیغات
اللهم الرزقنا شهادت - شهید شاهرخ ضرغام

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر ازشهادت نیست


Admin Logo
themebox Logo
وصیت شهدا
پیج رنک گوگلانقلاب اسلامیجنگ دفاع مقدسمهدویت امام زمان (عج) اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی دریافت کد خداحافظی
فال حافظ

ابزار فال حافظ


www.doostqurani.ir/

دوست قرآنی" href="http://doostqurani.ir/">دوست قرآنی

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

نویسنده :گمنام
تاریخ:چهارشنبه 9 تیر 1395-03:11 ب.ظ

شهید شاهرخ ضرغام

بسم الله الرحمن الرحیم

مرتب می گفت :من نمیدونم باید هرطور شده کله پاچه پیدا کنی!

گفتم:آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذا هم درست پیدا نیمشه چه برسه به کله پاچه!

بالاخره باکمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد، گذاشتم  داخل یک قابلمه بعد هم بردم مقر شاهرخ و نیروهاش.

فکر کردم قصد خوشگذرانی و خوردن کله پاچه دارند.اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.

آنها را آوردند و روی زمین نشاندند.یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد.بعد شروع به صحبت کرد:

خبر دارید دیروز فرمانده ی یکی از گروهان های شما اسیر شد.

اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند.بعد ادامه داد: شما متجاوزید،شما به ایران حمله کردید

ما هر اسیری را که بگیریم می کشیم و می خوریم!!


برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید

متجرم هم خیلی تعجب کرده بود.اما سریع ترجمه می کرد.

هر چهار اسیرعراقی ترسیده بودند و گریه می کردند من وچند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم..

شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت.

بعدهم زبان کله را در آورد.جلوی اسرا آمد وگفت:فکر می کنید شوخی می کنم!؟این چیه!!

جلوی صورت هر چهار نفرشان گرفت.ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود.مرتب ناله می کردند.

شاهرخ ادامه داد:این زبان فرمانده شماست!!زبان،می فهمید،زبان..

زبان خودش را هم بیرون آورد ونشانشان داد.بعد بدون مقدمه گفت:شما باید بخوریدش!!

من وبچه های دیگه مرده بودیم از خنده،برای همین رفته بودیم پشت سنگر.

شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهدوقتی حسابی ترسیدند،خودش آن را

خورد!

بعد رفته بود سراغ چشم کله وحسابی آنها را ترسانده بود....

ساعتی بعد در کمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد.

البته یکی از آنها که افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد بعد هم بقیه کله پاچه را داغ  کردند وبا

رفقا تا اخرش را خوردند...

آخر شب دیدم تنها در گوشه ای نشسته.رفتم وکنرش نشستم،بعد پرسیدم:آقا شاهرخ یک سوال دارم،

این کله پاچه،ترسوندن عراقی ها!ازاد کردنشون!؟براچی این کارها رو کردی؟

شاهرخ خنده ی تلخی کرد بعد از چند لحظه سکوت گفت:ببین یک ماه ونیم از جنگ گذشته،دشمن هم

از ما نمی ترسه،میدونه ما قدرت نظامی نداریم..

نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده،چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب،

جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو از ما تحویل گرفتند.

بعد هم اونها روآزاد کردند.ما باید یه ترسی تو دل نیروهای دشمن می انداختیم.




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 


manicure
جمعه 11 فروردین 1396 07:12 ب.ظ
I blog often and I really thank you for your
content. This great article has really peaked my interest.
I will bookmark your site and keep checking for new
information about once a week. I subscribed to your RSS feed as
well.
پاسخ گمنام : Thanks for coming
God bless
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.