تبلیغات
اللهم الرزقنا شهادت - مطالب تیر 1395

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر ازشهادت نیست


Admin Logo
themebox Logo
وصیت شهدا
پیج رنک گوگلانقلاب اسلامیجنگ دفاع مقدسمهدویت امام زمان (عج) اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی دریافت کد خداحافظی
فال حافظ

ابزار فال حافظ


www.doostqurani.ir/

دوست قرآنی" href="http://doostqurani.ir/">دوست قرآنی

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

نویسنده :گمنام
تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-10:47 ق.ظ

جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.

_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.



ادامه داستان


داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-10:39 ق.ظ

کی با حسین کار داشت

                                          بسم الله الرحمن الرحیم
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-10:33 ق.ظ

*تو که مهدی را کشتی*

                                                        *تو که مهدی را کشتی*
آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!                           



داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1395-02:19 ب.ظ

شوخ طبعی شهید ابراهیم هادی

علی صادقی و اکبر نوجوان می گویند: ابراهیم در موارد جدی بودن کار بسیار جدیت داشت اما در موارد شوخی و مزاح بسیار انسان خوش‌مشرب و شوخ طبعی بود و اصلا یکی از دلایلی که خیلی‌ها جذب ابراهیم می‌شدند همین موضوع بود.
ابراهیم در مورد غذا خوردن هم اخلاق خاصی داشت. وقتی غذا به اندازه کافی بود خوب غذا می‌خورد و می‌گفت: «بدن ما به جهت ورزش و فعالیت زیاد، احتیاج بیشتری به غذا داره».
یکبار با یکی از بچه‌های محلی گیلان‌غرب به یه کله‌پزی در کرمانشاه رفتن و دو نفری سه دست کامل کله‌پاچه خورده بودن! یا وقتی یکی از بچه‌ها، ابراهیم را برای ناهار دعوت کرده بود برای سه نفر 6 عدد مرغ را سرخ کرده و مقدار زیادی برنج و ... آماده کرده بود و چیزی هم اضافه نیامد!
در ایام مجروحیت ابراهیم به دیدنش رفتم و بعد با موتور به منزل یکی از رفقا برای مراسم افطاری رفتیم، صاحبخانه از دوستان نزدیک ابراهیم بود و خیلی تعارف می‌کرد. ابراهیم هم که به تعارف احتیاج نداشت، کم نگذاشت و تقریبا چیزی از سفره اتاق ما اضافه نیامد.
جعفر هم آنجا بود، بعد از افطار مرتب داخل اتاق مجاور می‌رفت و دوستانش را صدا می‌کرد و یکی‌یکی آنها را می‌آورد و می‌گفت: «ابرام جون، ایشون خیلی دوست داشتن شما رو ببینن و ...»
ابراهیم هم که خیلی خورده بود و به خاطر مجروحیت پاش درد می‌کرد مجبور بود به احترام افراد بلند شه و روبوسی کنه. جعفر هم پشت‌سرشان آروم و بی‌صدا می‌خندید.
وقتی ابراهیم می‌نشست، جعفر می‌رفت و نفر بعدی رو می‌آورد و چندین بار این کار رو تکرار کرد. ابراهیم که خیلی اذیت شده بود با آرامش خاصی گفت: جعفر جون، نوبت ما هم می‌رسه!
شب وقتی می‌خواستیم برگردیم ابراهیم سوار موتور من شد و گفت:‌ «اکبر سریع حرکت کن»، جعفر هم سوار موتور خودش شد و دنبال ما راه افتاد، فاصله ما با جعفر زیاد شده بود که رسیدیم به ایست و بازرسی.
من ایستادم. ابراهیم سریع گفت: «برادر بیا اینجا»، یکی از جوان‌های مسلح جلو اومد و ابراهیم ادامه داد: «دوست عزیز، بنده جانباز هستم و این آقای راننده هم از بچه‌های سپاه هستن. یه موتور دنبال ما داره میاد که ...»، بعد کمی مکث کرد و گفت: من چیزی نگم بهتره فقط خیلی مواظب باشین. فکر کنم مسلحه» و بعد هم گفت: با اجازه و حرکت کردیم.
حدود صد متر جلوتر رفتم توی پیاده‌رو و ایستادم. دوتایی داشتیم می‌خندیدیم که موتور جعفر رسید، سه چهار نفر مسلح دور موتور رو گرفتن و بعد متوجه اسلحه کمری جعفر شدن و دیگه هر چی می‌گفت کسی اهمیت نمی‌داد و ...
تقریبا نیم ساعت بعد مسئول گروه اومد و حاج جعفر رو شناخت و کلی معذرت‌خواهی کرد و به بچه‌های گروهش گفت: «ایشون، حاج جعفر از فرماندهان سپاه هستن». بچه‌های اون گروه، با خجالت از ایشون معذرت‌خواهی کردن و جعفر هم که خیلی عصبانی شده بود. بدون اینکه حرفی بزنه اسلحه‌اش رو تحویل گرفت و سوار موتور شد و حرکت کرد.
کمی جلوتر که اومد با تعجب ابراهیم رو دید که در پیاده‌رو ایستاده و شدید می‌خنده. تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده و چرا اون رو متوقف کرده بودن. ابراهیم جلو اومد،‌جعفر رو بغل کرد و بوسید. اخمای جعفر باز شد و او هم خنده‌‌اش گرفت و با خنده همه چیز تمام شد.
کتاب سلام بر ابراهیم – ص 142
زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی
                                            



داغ کن - کلوب دات کام
سنگرنظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:جمعه 18 تیر 1395-12:12 ب.ظ

ناگفته های خرمشهر در کتاب ..دا ..

دا، در گویش محلی به معنی مادر است و زهرا حسینی با انتخاب این عنوان خواسته رنج، اندوه، تلاش و مقاومت مادران ایرانی را یادآور شود.
سیده زهرا حسینی یک کرد ایرانی است که پدر و مادرش پیش از ولادت او در عراق زندگی می‌کردند و او در سال ١٣٤٢ در آنجا به دنیا آمد. در کودکی همراه خانواده‌اش به ایران بازگشت و پدرش در خرمشهر ساکن شد و پس از مدت‌ها سرگردانی به عنوان رفتگر به استخدام شهرداری درآمد. حسینی پس از کلاس پنجم ترک تحصیل کرد. او فرزند دوم از شش فرزند خانواده بود. خانواده او، به ویژه پدرش سخت پای‌بند مذهب بود و او با چنان اعتقاداتی پرورش یافت و همراه برادر بزرگترش، علی، در فعالیت دوران انقلاب و پس از آن شرکت کرد.
با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود،‌ خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کم‌نظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد.
                                              




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:چهارشنبه 9 تیر 1395-03:11 ب.ظ

شهید شاهرخ ضرغام

بسم الله الرحمن الرحیم

مرتب می گفت :من نمیدونم باید هرطور شده کله پاچه پیدا کنی!

گفتم:آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذا هم درست پیدا نیمشه چه برسه به کله پاچه!

بالاخره باکمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد، گذاشتم  داخل یک قابلمه بعد هم بردم مقر شاهرخ و نیروهاش.

فکر کردم قصد خوشگذرانی و خوردن کله پاچه دارند.اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.

آنها را آوردند و روی زمین نشاندند.یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد.بعد شروع به صحبت کرد:

خبر دارید دیروز فرمانده ی یکی از گروهان های شما اسیر شد.

اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند.بعد ادامه داد: شما متجاوزید،شما به ایران حمله کردید

ما هر اسیری را که بگیریم می کشیم و می خوریم!!


برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه داستان شهید ضرغام


داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:یکشنبه 6 تیر 1395-05:05 ب.ظ

شهید کرار

مهدی محمدحسین یاغی
 به تاریخ اول فروردین ۱۳۶۸ شمسی ( ۷۵ روز پیش از رحلت «حضرت روح الله») مصادف با نیمه‌ی شعبان ۱۴۰۹ قمری،  در شهر «بعلبک» (واقع در منطقه ی «بقاع») در «لبنان» متولد شد. وی در سنین نوجوانی به صفوف رزمنده‌گان «مقاومت اسلامی لبنان» پیوست و هنگام آغاز تجاوزِ مزدورانِ به حریم «بانوی کربلا» در «سوریه»، وارد یگان های مدافعِ «حرم زینبی» گردید.

مهندس کامپیوتر «مهدی محمدحسین یاغی» (با نامِ نظامی «کرار») به تاریخ ۹ مرداد ۱۳۹۲ شمسی (مصادف با ۲۲ رمضان المبارک ۱۴۳۴ قمری) در نبرد رویارو با مشرکان وهابی و دشمنان قسم خورده‌ی نهضتِ حسینی، بال در بال ملائک گشود.
«مهدی یاغی» جوان بسیار خوش خنده ای بود. همه ی دوستانش، خنده های او را به یاد دارند. روزی که «شهید مهدی» را در آرامگاهش به امانت می گذاشتند، آنان که چهره اش را دیدند، گفتند: «او میخندید. درست مثل خنده های  زمان حیاتش». تدفین او نگاه کردیم، آثار تبسم را دیدیم.
                        


داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نوع مطلب : مدافعان حرم 
نویسنده :گمنام
تاریخ:شنبه 5 تیر 1395-06:09 ب.ظ

*کلنا عباسک یازینب*

                                     


داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نوع مطلب : مدافعان حرم 
نویسنده :گمنام
تاریخ:شنبه 5 تیر 1395-05:36 ب.ظ

شهید مدافع حرم

                                                                                                                                          
                                        بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان با معرفت، هم رزمای بسیجیم!

می‌دونم وقتی این نامه رو براتون می‌خونن از بنده دلخور می‌شید و به بنده تک خور و یا ... میگید

چون می دونم شماها همتون عاشق جنگ با دشمنان خدا هستید،می دونم عاشق شهادتید...

داداشای عزیزم ببخشید که فرمانده خوبی براتون نبودم اونجوری که لیاقت داشتید نوکری نکردم...به شما قول میدم اگر دستم به دامان حسین بن علی (علیه السلام) برسد نام شما را پیش او ببرم...

چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش می کنم:

1- وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم ...

2- وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید ، هرگز...

3- اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...

4- سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشانتان می دهد.

5- دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.

6- خود سازی دغدغه اصلی شما باشد.

بخشی از متن وصیت نامه شهید مصطفی صدرزاده

                                       

                   


داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نوع مطلب : مدافعان حرم 
نویسنده :گمنام
تاریخ:جمعه 4 تیر 1395-03:17 ب.ظ

شهید نسل سوم

به نام خدا

هر کاروان راهیان نوری که وارد منطقه جنوب(اهواز) میشد هر محدوده بین یادمان ها یک تیم بچه های

خادم الشهدا همراه با راوی آن منطقه به کاروان برای روایت گری و هم راه بلد منطقه و هماهنگ کننده

به کاروان ها ملحق میشد و بچه های تیمی که با شهید رحیمی بودن جزو تیم پادگان تکاوری مستقل

صیادشیرازی مستقر در کوه های اهواز (میشداغ )بود که کاروان ها را برای دیدن از مناطق و پادگان دژ

 برده بودن که شهید رحیمی یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، جلوی درب خروجی پادگان

 دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که

تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت الله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس بیاد

بیرون نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد

بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده

 عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت الله میاد و همینطور ایست میکنه، راننده میاد پایین و

وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی

پیکر شهید برمیداره ولی خیلی خیلی دیر شده بود چون شکم شهید رحیمی پاره شده بود

  و به آرزوش که شهادت بود رسید.

خوشابحالش

و زمانی که به پدر شهید رحیمی خبر دادند گفته بود من میدانستم که فرزندم شهید میشه...

روحش شاد

                                                            




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:چهارشنبه 2 تیر 1395-04:39 ب.ظ

احترام شهید به امام (عج)

                                                        بسم الله الرحمن الرحیم


امام جماعت یکی از مساجد شیراز می گفت:در اولین روزهای پس از فتح خرمشهر پیکر 28تن ازشهدای عملیات آزادسازی خرمشهررابه شیراز آورده بودند.
پس از اینکه خیل جمعیت حزب الله در قبرستان دارالرحمه شیراز بر اجساد مطهر وگلگون این شهیدان نماز خواندند،
علما شهر که در مراسم حضور داشتند،مسئولیت تلقین شهدا را بر عهده گرفتند
از جمله خود من وقتی درون قبر رفتم وشروع به تلقین شهیدی کردم
با صحنه ایی بس عجیب وتکان دهنده مواجه شدم،تاجایی که ناچار شدم به دلیل انقلاب روحی،
تلقین را نیمه کاره رها کنم وازقبر بیرون بیایم.
ماجرا این بود که هنگام قراعت نام مبارک ائمه در تلقین،تا به اسم مبارک حضرت صاحب الزمان(عج)رسیدم،
مشاهده کردم که شهید انگار زنده است،لبخندی زد وسرش را تا نزدیکی سینه به حالت احترام پایین آورد.

     




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات() 

نویسنده :گمنام
تاریخ:چهارشنبه 2 تیر 1395-04:15 ب.ظ

کربلای ایران




داغ کن - کلوب دات کام
سنگر نظرات()